
خونه ترانه اي كاملآ نمادين است . در عين حال در دسته ي شعر_
حكايتها نيز جاي مي گيرد . روايت ترانه از ان زمان شروع ميشود
با اين بند :
خونه _ اين خونه ي ويرون! _
واسه من هزار تا خاطره داره!
خونه _ اين خونه ي تاريك! _
چه روزايي رو به يادم مياره!
در همين بند ابتدايي ما با چند مفهوم كليدي همراه مي شويم :
ويراني و تاريكي حال حاضر و خاطره ي روزهاي گذشته . در حقيقت
در مي يابيم كه صحبت از خانه ايست _ بخوانيد وطني _ كه گذشته هاي
زيباي پر نوروغروش را با تاريكي و ويراني عوض كرده است .
اما چرا ؟!... و با اين سؤال به بند دوم مي رويم :
ديوار خونه پر از پنجره بود
تا افق همسايه ي ما
دريا بود. ستاره بود. منظره بود!
شاعر چراي را بي پاسخ مي گذارد ولي از زيباييهاي گذشته با حس
نوستالژيك خود سخن مي گويد : پنجره نماد روشنايي وارتباط .
دريا نماد وسعت و زيبايي . ستاره نماد اميد و نور... همه وهمه
منظره هاي فراموش نشدني اند و باز مي سرايد :
خونه خونه جاي بازي
براي افتاب و اب بود!
پر نور واسه بيداري
پر سايه واسه خواب بود!
در اين بند دو نكته وجود دارد :
اول درنگ و افسوس حاصل از تكرار كلمه ي خونه در مصراع اول كه
حالتي دريغ خوارانه ايجاد مي كند كه اين حالت با مفهوم شادماني كلمه ي
بازي به تضادي جالب توجه مي رسد و دوم اشاره به اين كه در اين خانه
همه چيز سر جاي خودش بوده است : نور براي بيداري . سايه براي خواب! يعني جمعي از تضادها كه با حضور به موقع خود به واسطه ي
نظم مناسب زاينده ي ارامش و زندگي اند . ادامه مي دهيم :
پدرم مي گفت : قديما
كينه هامون دور انداخته بوديم
توي برف و باد و بارون
خونه رو با قلبامون ساخته بوديم!
براي ساختن چنان خانه _ وطني بايد همچين بود . اگر قرار باشد زيبايي
باشد زشتي كينه به كار نمي ايد و اگر قرار باشد جايي براي بازي پر
تلاتو افتاب و اب ساخت بايد با برف و باد و بارون _ مظاهر قهر
طبيعت _ جنگيد و چنين جنگي جز با نيروي عشق ميسر نيست :
عشقي به خانه و خانمان وطن...
خونه عشق مادرم بود
كه تو باغچه ش گل اطلسي مي كاشت!
خونه روح پدرم بود
چيزي رو همپاي خونه دوست نداشت!
نه تنها تركيب واژگان اين چند بند از لحاظ معنايي سرشار از نرمي و لطافت
و زيبايي ست _ پنجره . دريا . ستاره . افتاب . اب . نور . سايه .
قلب . عشق . اطلسي . روح و... _ با نگاهي دقيق تر به راحتي ميتوان
دريافت كه موسيقي شعر از اغاز با لحني كشدار و لالايي وار اغاز مي شود
و به تدريج در دو بند اخير با افزوده شدن بر طول مصراع هاي زوج
اين لحن ارام و رودخانه وار و نوستالژيك تقويت مي شود تا خواننده
در ارامش اين ياداوري هاي زيبا غرق شود وبه هم حسي با راوي در
عشق به اين خانه وخانمان نزديك شود . اما به نگهبان بند بعدي با
وزن كوبشي ومقطع و كوتاهش مانند پاتك بر سر مخاطب اوار ميشود:
سيل غارتگر اومد
از تو رودخونه گذشت
پلا رو شكست و برد
زد و از خونه گذشت!
دست غارتگر سيل
خونه رو ويرونه كرد
پدر پيرم كشت
مادر ديوونه كرد!
همان طور كه سيل به ناگهان سر مي رسد همه چيز در شعر نيز به ناگهان اتفاق مي افتد : وزن كوبشي وكوتاه مي شود كلمات خشن و خشن تر ميشوند
سيل . غارتگر . شكست . برد . ويرونه . كشت . ديوونه و... _
و كليت شعر به يك نفس زدن ديوانه وار از ترس شبيه مي شود .
از سوي ديگر تعداد فعل ها در اين دو بند حكايت از زير و رو شدن همه
چيز دارد سرعت اين فرايند .
و درست همين جاست كه ما جواب چراي بند اغازين را به بي رحمانه ترين
شكلي مي گيريم .
اما سيل همان طور كه ناگهان امده ناگهان هم خواهد رفت و البته دريغ و افسوس در پس پشت خود به جا خواهد گذاشت . دريغ و افسوس كه با لحني
كشدارتر از اغاز مويه مي كند :
حالا من موندم اين ويرونه ها!
پر خشم و كينه ي ديوونه ها!
اما راستي ايا اين پايان كار ماست ؟!
شايد اگر ترانه سراي ديگري به جاي ايرج بود همين پايان تلخ و مويه دار را
بر مي گزيد وتمام! اما او به شهادت اكثريت اشعارش با تمام گلايه يي كه از
اوضاع دارد وسياهي يي كه مي بيند اميد به نور را نيز از دست نداده است .
پس مي گويد :
من زخمي من خسته من پاك
مي نويسم اخرين حرف رو خاك :
كي مياد دست توي دستم بزاره
تا بسازيم خونه مون رو دوباره ؟
انسان وظيفه اي جز ساختن ندارد حتا اگر هزار بار سيل غارتگر از هزار
رودخانه بگذرد! رسالت انساني چيزي جز اين نيست . اما بايد باور كرد كه
يك دست صدا ندارد واصولآ خانه _ وطن تنها براي (من) نيست مال (ما)ست .
و شاعر اخرين حرفش را بر خاك مي نويسد تا اگر از امروزيانش كسي به
همراهي برنخاست فرداييان او ياري گرش باشند .
نا گفته پيداست كه ترانه خونه ستايشي از گذشته پر شكوه وطن و نكوهش
ويرانيش در زمانه ي شاعر است . شاعر خود را ميراث دار ان گذشته پر
نورمي داند و به همين سبب تن به تاريكي و ويراني نمي تواند بسپرد . پس
بياييد امروز را چون ديروزمان پر شكوه و پر غرور بسازيم .
خالق ترانه ي طلايي!
ضامن پرواز هر صدايي!
نعره ي هميشه ي رهايي!
ايرج جنتي عطايي!